اختصاصی توسکانیوز/محسن بوذری سراوانی/خطر اصلی جوامع زمانی آغاز نمیشود که مرزهایشان شکسته میشود؛ زمانی آغاز میشود که معیارهایشان فرو میریزد.
تمدنها پیش از آنکه در میدان جنگ شکست بخورند، در توان تشخیص خود دچار اختلال میشوند؛ جایی که حقیقت با قدرت اشتباه گرفته میشود، عدالت با منفعت و کرامت با ترس. از همین لحظه است که فروپاشی آغاز میشود، حتی اگر ظاهر جامعه همچنان قدرتمند به نظر برسد.
شاید راز ماندگاری عاشورا در همین نقطه باشد. کربلا صرفاً روایت یک نبرد نیست؛ لحظهای است که در آن مسئله اصلی، حفظ امکان تشخیص انسان در برابر غلبه قدرت است.
این همان نقطهای است که عاشورا را از یک جنگ معمولی جدا میکند.
امام حسین(ع) هدف حرکت خود را چنین بیان میکند:
«إِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإِصلاحِ فی أُمَّةِ جَدّی»
«من برای اصلاح در امت جدم قیام کردم.»
در این بیان، مسئله بر سر قدرت یا جابهجایی آن نیست. مسئله بر سر بازگشت جامعه به نقطهای است که در آن حقیقت در هیاهوی منفعت گم نشود و ظلم، عادی و پذیرفته نشود. جامعهای که به ظلم عادت کند، پیش از هر چیز توان تشخیص خود را از دست داده است.
اصلاح در این معنا، یک مفهوم انتزاعی نیست؛ یعنی لحظهای که انسان هنوز میتواند میان حقیقت و منفعت انتخاب کند، حتی اگر هزینه داشته باشد.
در ادامه همین منطق است که «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّة» معنا پیدا میکند:
«دور باد از ما خواری و ذلت.»
ذلت در این منطق، فقط شکست در میدان نیست. ذلت آن لحظهای است که انسان برای حفظ بقا، حقیقت را کنار میگذارد؛ برای منفعت از عدالت عبور میکند؛ و برای ترس، کرامت خود را معامله میکند.
اینجا مسئله شکل کنش نیست. مسئله این است که انسان در کدام سمت میایستد: در سمت حفظ حقیقت یا در سمت فرسایش آن.
شهید مرتضی مطهری در «حماسه حسینی» هشدار میدهد که بزرگترین خطر عاشورا، تحریف آن است. تحریف فقط تغییر روایت تاریخ نیست؛ گاهی فراموش شدن معنای یک حرکت است. وقتی عاشورا به یک حادثه صرفاً تاریخی یا یک آیین صرفاً عاطفی فروکاسته شود، بخش اصلی آن از دست میرود.
در منطق حسینی، ارزشها در سطح ابزارها تعریف نمیشوند. آنچه ثابت میماند، خود حقیقت است: عدالت، کرامت و امتناع از تحریف. اما مسیر مواجهه با واقعیت در قالبی واحد محصور نیست. آنچه تعیینکننده است، نتیجه نهایی است: اینکه یک کنش در نهایت حقیقت را حفظ میکند یا آن را در منطق مصلحتسازی فرسوده میکند.
در چنین نگاهی، عاشورا اگر صرفاً یک جنگ بود، با پایان آن تمام میشد. اما مسئله جنگ نبود.
مسئله، از دست نرفتن امکان تشخیص بود.
این همان نقطهای است که انسان در آن میفهمد قدرت، عدالت و حقیقت همیشه در یک سمت نمیایستند. اگر توان تشخیص از میان برود، حتی در ظاهر نظم و قدرت، جامعه بهتدریج دچار فرسایش درونی میشود؛ فرسایشی آرام اما عمیق.
به همین دلیل، مسئله عاشورا تنها یک واقعه تاریخی نیست. این مسئله هر روز در زندگی انسان تکرار میشود؛ در لحظههایی که باید میان حقیقت و منفعت، کرامت و ترس، و عدالت و مصلحت انتخاب کرد.
شاید راز ماندگاری عاشورا همین باشد: اینکه مسئله آن هرگز پایان نمییابد.
و شاید راز ماندگاری حسین(ع) در این باشد که او تنها یک حادثه تاریخی را رقم نزد، بلکه معیاری را پیش روی انسان گذاشت که هر نسل ناگزیر است دوباره آن را کشف کند.
حبّ الحسین، نه ستایش جنگ است و نه گریز از واقعیت؛ حبّ الحسین، وفاداری به حقیقت در لحظه انتخاب است.

