اختصاصی توسکانیوز/محسن بوذری سراوانی/سوم تیر ۱۳۶۷ و میناب ۱۴۰۵ بیش از آنکه دو حادثه باشند، دو نقطه در یک حافظهاند؛ حافظهای که از گذشته میگوید اما مسئله اصلی آن آینده است. پرواز ۶۵۵ و فاجعه مدرسه میناب در دو زمان متفاوت رخ دادند، اما در یک تجربه مشترک به هم میرسند: مواجهه جامعه غیرنظامی با منطق جنگ و رقابت قدرتها.
پرواز ۶۵۵ یکی از نقاط تثبیتشده حافظه جمعی ایران است؛ حادثهای که در آن صدها غیرنظامی جان باختند و به نماد آسیبپذیری انسان در برابر منازعات قدرت تبدیل شد. دههها بعد، حادثه میناب همین مسئله را در زمانهای دیگر یادآوری کرد: هزینه انسانی جنگ، فراتر از میدان نبرد.
اما پرسش اصلی این نوشتار بازخوانی این دو حادثه نیست؛ این است که چرا برخی رخدادها از خبر به حافظه تاریخی تبدیل میشوند و یک ملت با این حافظه چه میکند؟
حافظه تاریخی صرفاً از تعداد قربانیان ساخته نمیشود. آنچه یک حادثه را ماندگار میکند ترکیبی از رنج، احساس بیعدالتی، شکاف روایتها و تجربه تکرارشونده مواجهه جامعه غیرنظامی با منطق قدرت است.
در این نقطه، پرواز ۶۵۵ و میناب به هم میرسند؛ نه به دلیل شباهت ظاهری، بلکه به دلیل یک نسبت مشترک: برخورد زندگی عادی با منطق تصمیمهای کلان سیاسی و نظامی. حافظه ملتها از شباهت وقایع ساخته نمیشود، بلکه از تکرار همین نسبت شکل میگیرد.
در مواجهه با چنین رخدادهایی دو مسیر شکل میگیرد: تمرکز بر فاجعه و رنج، یا عبور به سطحی بالاتر؛ یعنی اینکه یک ملت از این تجربه چه میسازد. اولی حافظه را حفظ میکند، دومی آن را به ظرفیت تبدیل میکند.
حافظه میتواند فرصت باشد یا تله. ملتهایی که در زخم متوقف میشوند، گذشته را تکرار میکنند؛ اما ملتهایی که از دل آن آگاهی و ظرفیت میسازند، مسیر دیگری میروند.
در اینجا جنگ چهلروزه اخیر اهمیت پیدا میکند. این جنگ صرفاً یک درگیری نظامی نبود؛ آزمونی چندلایه برای حکمرانی، دفاع، فناوری، انسجام اجتماعی، دیپلماسی و مدیریت روایت بود. هم توانمندیها آشکار شد، هم ضعفها.
اما این تجربه بدون منطق بیرونی قدرت کامل فهم نمیشود. در نظام بینالملل، قدرتهای بزرگ در لحظه بحران صرفاً ناظر نیستند؛ آنها بر اساس منطق ژئوپلیتیک و موازنه قدرت عمل میکنند. بنابراین حافظه تاریخی فقط حافظ رنج نیست؛ حافظ الگوهای قدرت نیز هست.
مسئله اصلی ایران امروز فقط مدیریت بحران یا بازسازی خسارتها نیست؛ مسئله عمیقتر، بازآرایی موقعیت کشور در محیطی در حال تغییر است. بازآرایی یعنی بازتعریف ظرفیتها در حکمرانی، اقتصاد، فناوری، دیپلماسی و بازدارندگی.
ایران در چنین نقطهای در پایان بحران نیست، بلکه در آغاز بازتعریف قرار دارد. کشوری که فقط به گذشته نگاه کند در حافظه زخم میماند؛ اما کشوری که از بحران ظرفیت بسازد، آینده را شکل میدهد.
تجربه تاریخی نیز همین را نشان میدهد: ژاپن، آلمان و چین از دل بحران عبور کردند، نه با فراموشی رنج، بلکه با تبدیل آن به موتور تحول.
در دوره پس از آتشبس نیز همین منطق ادامه دارد. آتشبس پایان رقابت نیست؛ تغییر شکل آن است. رقابت از میدان نظامی به اقتصاد، فناوری، امنیت و روایت منتقل میشود. بنابراین دوره پس از جنگ، دوره آرامش نیست؛ دوره بازتعریف قدرت است.
در این چارچوب، نقش قدرتهای بیرونی نیز قابل نادیده گرفتن نیست. در منطق ژئوپلیتیک، تصمیمها همیشه تابع اصول اعلامی نیستند، بلکه تابع موازنه قدرتاند. همزمان، مسئولیت داخلی نیز قابل حذف نیست؛ هر دو باید در تحلیل دیده شوند.
پرسش اصلی برای ایران این است: این تجربهها در حافظه متوقف میشوند یا به بخشی از بازآرایی موقعیت کشور تبدیل میشوند؟
پرواز ۶۵۵ و میناب قابل حذف از تاریخ نیستند؛ همانطور که هزینههای جنگ و قدرت قابل انکار نیست. اما سرنوشت ملتها را زخمها تعیین نمیکنند، بلکه نحوه پاسخ به آنها تعیین میکند.
حافظه تاریخی زمانی ارزش پیدا میکند که از یادآوری رنج عبور کند و به ابزار تصمیم و ساخت آینده تبدیل شود. پرسش نهایی این است: آیا این زخمها صرفاً خاطره میمانند یا آغاز بازآرایی موقعیت ایران در منطقه و جهان خواهند شد؟
پاسخ در گذشته نیست؛ در نوع تصمیمهایی است که امروز گرفته میشود.

