توسکانیوز/محسن بوذری سراوانی/ما معمولاً بحران را با جنگ، ناامنی و خسارت میشناسیم. این تصویر درست است، اما کامل نیست. هر وضعیت بحرانی، علاوه بر هزینه، نوعی بازآرایی در قدرت نیز ایجاد میکند. درست از همین نقطه است که یکی از پیچیدهترین مسائل امنیت ملی آغاز میشود.
هیچ کشوری از تهدیدهای بیرونی یا چالشهای داخلی مصون نیست. در چنین شرایطی، افزایش هماهنگی میان نهادها، تمرکز بیشتر در تصمیمگیری و اتخاذ تدابیر استثنایی، بخشی از الزامات مدیریت مؤثر بحران است. این اقدامات تا زمانی که موقتی، متناسب و هدفمند باشند، نهتنها قابل دفاع، بلکه برای کاهش خسارتها ضروریاند.
اما اگر منطق اداره یک وضعیت استثنایی به منطق دائمی حکمرانی تبدیل شود، مسئلهای متفاوت شکل میگیرد. در این حالت، آنچه در ابتدا واکنشی ضروری به یک تهدید بود، بهتدریج به شیوه مسلط تصمیمگیری بدل میشود.
در چنین فضایی، تنها آرایش قدرت تغییر نمیکند؛ شیوه فهم واقعیت نیز دگرگون میشود. برخی نهادها نقش پررنگتری پیدا میکنند، برخی روایتها بر فضای عمومی غلبه مییابند و برخی بازیگران، فارغ از نیت و انگیزهشان، اثرگذاری بیشتری به دست میآورند. این تحول الزاماً حاصل توطئه نیست؛ بلکه پیامد طبیعی امتداد یافتن وضعیت اضطراری است.
هرچه این وضعیت طولانیتر شود، پیرامون آن شبکهای از منافع، کارکردها و روایتهای تازه شکل میگیرد. در این مرحله، پایان یافتن بحران برای همه بازیگران به یک اندازه مطلوب نخواهد بود. از همینجا پدیدهای متولد میشود که میتوان آن را «بحرانمداری» نامید؛ وضعیتی که در آن، بحران دیگر صرفاً یک رخداد نیست، بلکه به بستری برای بازتولید نفوذ، مشروعیت و موقعیت سیاسی تبدیل میشود.
البته بحرانمداری به معنای انکار تهدیدهای واقعی نیست. هیچ حکمرانی مسئولانهای نمیتواند نسبت به جنگ، فشار خارجی یا مخاطرات امنیتی بیتفاوت باشد. تفاوت اساسی میان «آمادگی برای مواجهه با بحران» و «تداوم منطق بحران» است. اولی شرط بقاست؛ دومی، اگر تثبیت شود، خود میتواند به یک مخاطره راهبردی تبدیل شود.
نخستین پیامد این وضعیت، تغییر تدریجی در ادراک تهدید و ادراک فرصت است. در فضای بحرانمدار، تهدیدها بزرگتر و فرصتها کوچکتر دیده میشوند. هر گزینه تازه، پیش از آنکه بر اساس منافع ملی سنجیده شود، از دریچه اضطراب و بدبینی ارزیابی میشود. به همین دلیل، دامنه انتخابها بهتدریج محدود و انعطاف در تصمیمگیری کاهش مییابد.
وقتی ادراک دچار اختلال شود، کیفیت تصمیمسازی نیز آسیب میبیند. تصمیمهای راهبردی، بیش از آنکه بر ارزیابی متوازن تهدیدها و فرصتها استوار باشند، تحت تأثیر فضای روانی و فشارهای ناشی از شرایط اضطراری قرار میگیرند. از همین نقطه، امنیت ملی با چالشی عمیقتر از خود بحران روبهرو میشود.
در چنین محیطی، فرصت برای نفوذ نیز افزایش مییابد. نفوذ، بیش از آنکه با عبور افراد از مرزها آغاز شود، با اثرگذاری بر محاسبات یک کشور شکل میگیرد. هر عاملی که بتواند ادراک تهدید و فرصت را از مدار منافع ملی خارج کند، کیفیت تصمیمسازی را کاهش دهد یا بر محاسبات راهبردی اثر بگذارد، به بستری برای نفوذ تبدیل خواهد شد. از این منظر، محیطهای بحرانمدار، به دلیل قطبیشدن فضا، شتاب در تصمیمها و کاهش فرصت برای ارزیابی دقیق، زمینه مساعدتری برای چنین اثرگذاریهایی فراهم میکنند.
قدرت واقعی یک کشور، تنها در توان مقابله با تهدیدها خلاصه نمیشود؛ بلکه در حفظ حق انتخاب نیز نهفته است. کشوری که بتواند بدون از دست دادن قطبنمای منافع ملی، میان گزینههای مختلف جابهجا شود، در برابر تکانههای بیرونی و فرسایشهای درونی مقاومتر خواهد بود.
سیاست برای مدیریت بحران به وجود آمده است، نه برای اقامت دائمی در آن.
از همین رو، بزرگترین خطر برای امنیت ملی، صرفاً وقوع بحران نیست؛ بلکه تبدیل شدن بحران به منطق غالب تصمیمگیری است. آینده کشورها را تنها شدت تهدیدها تعیین نمیکند؛ کیفیت تصمیمهایی تعیین میکند که در دل همان تهدیدها گرفته میشود.
وقتی بحران به منطق مسلط حکمرانی تبدیل شود، تصمیمگیری بهتدریج انعطاف خود را از دست میدهد. ابزارهای استثنایی، عادی میشوند؛ گزینههای سیاستگذاری کاهش مییابند و آنچه در ابتدا برای عبور از بحران طراحی شده بود، خود به مانعی برای خروج از آن تبدیل میشود. در چنین شرایطی، کشور بیش از آنکه درگیر مدیریت واقعیت باشد، درگیر حفظ منطق بحران میشود.
البته پایان دادن به منطق بحران، به معنای نادیده گرفتن تهدیدها یا خوشبینی سادهانگارانه نیست. برعکس، حکمرانی راهبردی دقیقاً از آنجا آغاز میشود که بتوان میان «آمادگی دائمی» و «اضطرار دائمی» تمایز قائل شد. کشوری که همواره خود را در وضعیت اضطراری تعریف کند، بهتدریج ظرفیت بازاندیشی، اصلاح و انتخاب را از دست خواهد داد.
از همین منظر، امنیت ملی تنها با افزایش توان دفاعی یا گسترش اختیارات در شرایط بحرانی تضمین نمیشود. امنیت پایدار زمانی شکل میگیرد که حتی در سختترین شرایط نیز امکان بازنگری، ارزیابی دوباره و اصلاح تصمیمها حفظ شود. توانایی تغییر مسیر، نه نشانه ضعف، بلکه یکی از مهمترین شاخصهای بلوغ راهبردی است.
اگر در یادداشت پیشین گفته شد که ابزار نباید جای هدف را بگیرد، این یادداشت گامی دیگر برمیدارد و هشدار میدهد که بحران نیز نباید جای سیاست را اشغال کند. ابزارزدگی، دامنه انتخاب را محدود میکند و بحرانمداری، افق تصمیمگیری را. هر دو، اگر تثبیت شوند، حق انتخاب را از حکمرانی میگیرند و کیفیت تصمیمسازی را بهتدریج فرسوده میکنند.
بنابراین، مسئله اصلی فقط مدیریت بحران نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیل بحران به منطق دائمی حکمرانی است. قدرت واقعی کشورها در آن نیست که هیچگاه با بحران روبهرو نشوند؛ بلکه در آن است که بتوانند بدون اسیر شدن در منطق بحران، همچنان بر اساس منافع ملی تصمیم بگیرند، مسیر خود را اصلاح کنند و گزینههای آینده را حفظ نمایند.
بحران، هرچند گاه اجتنابناپذیر است، اما نباید به محل اقامت دائمی سیاست تبدیل شود. کشوری که حتی در سختترین شرایط نیز قدرت انتخاب، انعطاف راهبردی و امکان بازنگری در تصمیمهای خود را حفظ کند، نهتنها از بحرانها عبور خواهد کرد، بلکه همان بحرانها را به فرصتی برای تقویت قدرت ملی و ارتقای کیفیت حکمرانی تبدیل خواهد ساخت.

