• امروز : افزونه جلالی را نصب کنید.
2

گزارشی از سفر به روستای ولد

  • کد خبر : 49576
  • ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۴
گزارشی از سفر به روستای ولد
به قلم مریم اصغر راده

به گزارش توسکانیوز، مریم اصغرزاده، فعال فرهنگی، در یادداشتی درباره سفرش به روستای ولد می‌نویسد:
«آرام برانید، جاده پر از پیچ و خم است. آسفالت جاده روکش دارد و چاله و چوله‌هایش هر از گاهی شما را بالا و پایین می‌برد. به دو راهی رسیدم که در یک طرف آن تابلویی نصب شده که نشان‌دهنده شرکت ابریشم است. به سمت شرکت ابریشم حرکت می‌کنم؛ با آن همه طبیعت چشم‌نواز، اما شرکت‌هایی که زمانی زادگاه پروانه‌های رنگارنگ و زیبا بودند، حالا به خانه‌های متروکه، تاریک و ترسناک تبدیل شده‌اند. دیگر نه پیله‌ای در آنجا یافت می‌شود و نه کرمی در انتظار پروانه شدن است. انگار سال‌هاست دچار مرگ تدریجی شده‌اند و به کما رفته‌اند. به نظر می‌رسد مردمان این منطقه دیگر تعصبی برای پیله و پروانه‌ها ندارند و به شرایط کنونی عادت کرده و تسلیم شده‌اند. بهار نیز با همه مداد رنگی‌هایش نتوانسته حریف این متروکه‌ها شود؛ انگار فراموش کرده که بوی نخ و پیله‌ها را در خورجین خود جا دهد.

به آرامی از آنجا عبور می‌کنم و می‌خواهم به روستایی در دل طبیعت به نام روستای ولد بروم. این روستا در دهستان گوراب زرمیخ، بخش میرزاکوچک جنگلی شهرستان صومعه‌سرا (سوماسرا)، استان گیلان واقع شده است. جاده‌ای پر از زیبایی و پوشش انبوه درختان سرسبز و درخشش خورشید از میان شاخ و برگ درختان بلند و خانه‌های روستایی و ویلاهای زیبا در طول مسیر، مقصد را برایتان زیباتر می‌کند. عطر شکوفه‌های بهار نارنج و باران‌های گاه و بیگاه اردیبهشت و پیوند آسمان آبی با طبیعت، آری، اردیبهشت خود بهشت است. چه تعبیر زیبایی که می‌گویند اردیبهشت فصل بلوغ بهار است و روستای ولد تکه‌ای از قلب بهار است با این همه زیبایی و قدمت.

کم‌کم به خانه قدیمی ویلایی بازسازی شده که من به آن سرزمین شمالی می‌گویم نزدیک می‌شوم. کوچه‌ای باریک با شالیزارها و سنگ ریزه‌هایی که از سرعت می‌کاهند، مرا به خانه کودکی‌های مادرم می‌رساند؛ خانه پدربزرگ و مادربزرگم، خانه‌ای باصفا که دیوارهایش هنوز عطر آدم‌های گذشته را می‌دهد. انگار بخاری هیزمی و دیوارهای تیره دود گرفته و سماور همیشه به‌راه، بوی نان محلی به مشامم می‌رسد. یادش بخیر؛ مادربزرگ و پدربزرگ که سال‌هاست فوت شده‌اند، اما یاد نگاه آرامش‌بخش پدربزرگ و رادیوی قدیمی که گاهی با آن امواج سردرگم روی ایوان خانه‌امان بود و کتاب دیوان پروین اعتصامی و زمزمه اشعارش با صدای دلنشین پدربزرگ6 هنوز در خاطر من جاری است. دلم برای آن خانه قدیمی و آدم‌هایش تنگ شده؛ خانه‌ای که بوی آدم‌های قدیمی و قصه‌های قدیمی را می‌دهد.

گاهی نیاز داریم در جایی مثل روستا زندگی کنیم، دور از هیاهوی شهری. وای که شب‌هایش را دوست دارم؛ می‌خواهم بر روی ایوان دراز بکشم و با یک نفس عمیق و چشمان بسته به صدای قورباغه‌ها در شالیزارها و صدای جیرجیرک‌ها، این موسیقی بی‌کلام را به شب بسپارم و خود را در طبیعت بکر تصور کنم. صبح با صدای خروس‌ها از خواب بیدار شوم و در ایوان رو به روی شالیزارها و طبیعت سرسبز، چای داغ با نان داغ بخورم. انگار زمان دیرتر می‌گذرد و سبک‌تر هستی. انگار پیچیدگی‌های درونت در آن آب و هوا گم می‌شود و مانند آدمی سبک‌بال که بار سنگین را از دوش برداشته، بر زمین می‌گذارد. فارغ از خستگی‌های زندگی شهری می‌شوی. زندگی همیشه در جریان است؛ باید هر روز در لحظه زندگی کرد و از این هستی و طبیعت قدردانی کرد.»

لینک کوتاه : https://tooskanews.ir/?p=49576

ثبت نظرات

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 1انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
    دیدگاه های شما، پس از تایید مدیریت در وب سایت خبری توسکا نیوز منتشر خواهد شد. پیام هایی که حاوی تهمت و افترا و غیر از زبان فارسی باشند منتشر نخواهد شد.