توسکانیوز/ مازیار صیادی /نظم جهانی در دهههای اخیر وارد مرحلهای از بیثباتی مزمن شده است؛ مرحلهای که در آن، بحرانها دیگر رویدادهایی مقطعی نیستند، بلکه به بخشی دائمی از ساختار سیاست بینالملل تبدیل شدهاند. رقابت قدرتها، جنگهای منطقهای، بحران انرژی و تنشهای اقتصادی، همگی نشان میدهند که جهان در حال عبور از الگوهای سنتی امنیت و قدرت است.
در گذشته، بسیاری از معادلات سیاسی بر پایه برتری نظامی و کنترل جغرافیا تعریف میشد، اما در جهان امروز، عناصر جدیدی مانند اقتصاد، رسانه، فناوری، انرژی و مدیریت افکار عمومی، نقش تعیینکنندهای در موازنه قدرت پیدا کردهاند. به همین دلیل، بسیاری از دولتها تلاش میکنند علاوه بر توان نظامی، ظرفیت تابآوری اقتصادی و اجتماعی خود را نیز تقویت کنند.
خاورمیانه یکی از مهمترین کانونهای این تحولات است. موقعیت ژئوپلیتیکی منطقه، منابع عظیم انرژی و نقش آن در تجارت جهانی، باعث شده هر بحران منطقهای بتواند آثار گسترده بینالمللی ایجاد کند. بهویژه خلیج فارس و تنگه هرمز همچنان از حساسترین نقاط راهبردی جهان محسوب میشوند؛ مناطقی که امنیت آنها مستقیماً بر بازار انرژی و ثبات اقتصاد جهانی تأثیر میگذارد.
در چنین فضایی، بسیاری از کشورها تلاش میکنند ساختارهای امنیتی خود را بر پایه بازدارندگی چندلایه طراحی کنند. این بازدارندگی دیگر فقط نظامی نیست، بلکه شامل ابزارهای اقتصادی، رسانهای، سایبری و ژئوپلیتیکی نیز میشود. جهان امروز وارد دورهای شده که در آن، جنگها اغلب فرسایشی، ترکیبی و پیچیدهاند و پایان قطعی برای بسیاری از بحرانها قابل تصور نیست.
در این میان، رقابت میان آمریکا، چین، روسیه و بازیگران منطقهای، بیش از آنکه صرفاً بر سر تسلط نظامی باشد، بر سر مدیریت آینده نظم جهانی و کنترل مسیرهای انرژی و اقتصاد متمرکز شده است. اگر سفرهای دیپلماتیک و رایزنیهای احتمالی میان آمریکا و چین را در این چارچوب تحلیل کنیم، هدف اصلی واشنگتن احتمالاً جلوگیری از شکلگیری همگرایی کامل میان پکن، تهران و مسکو خواهد بود.
آمریکا بهخوبی میداند که هرگونه اتحاد عمیق اقتصادی و راهبردی میان چین و ایران، میتواند بخشی از توازن انرژی و تجارت جهانی را از مدار کنترل غرب خارج کند. از سوی دیگر، چین نیز تمایل ندارد وارد یک تقابل مستقیم و پرهزینه با آمریکا شود؛ زیرا اولویت اصلی پکن همچنان حفظ ثبات اقتصادی، امنیت انرژی و استمرار رشد تجاری است. چین برخلاف بسیاری از قدرتهای کلاسیک، بیشتر بر «اقتصاد بقا» تکیه دارد تا «ایدئولوژی بقا». به همین دلیل، پکن معمولاً تلاش میکند میان رقابت ژئوپلیتیکی و حفظ ثبات اقتصادی توازن برقرار کند.
بااینحال، بعید بهنظر میرسد که چین بهطور کامل در مسیر راهبردی آمریکا قرار گیرد؛ زیرا بیثباتی گسترده در ایران یا خاورمیانه، مستقیماً امنیت انرژی و پروژههای اقتصادی بلندمدت چین را تهدید میکند. پکن بهخوبی میداند که فروپاشی یا آشوب گسترده در منطقه، میتواند زنجیره تأمین جهانی و بازار انرژی را وارد بحران کند. جهان مدرن هنوز بیش از آنچه تصور میکند، با نفت، انرژی و ترس از اختلال اداره میشود؛ فقط شکل بحرانها پیچیدهتر شده است.
در چنین شرایطی، بحث «جنگ سوم» بیش از آنکه شبیه جنگهای کلاسیک قرن بیستم باشد، به یک جنگ فرسایشی چندلایه شباهت خواهد داشت؛ جنگی که در آن، اقتصاد، انرژی، رسانه، فضای سایبری و جنگ روانی بهاندازه موشکها و ارتشها اهمیت خواهند داشت. در جهان امروز، حتی قدرتهای بزرگ نیز میدانند که آغاز یک جنگ گسترده، لزوماً به معنای توان کنترل پایان آن نیست.
تجربه جنگهای عراق، افغانستان و دیگر بحرانهای فرسایشی نشان داد که حتی قدرتهای بزرگ نظامی نیز در برابر بحرانهای پیچیده و طولانیمدت با محدودیتهای جدی مواجه میشوند. زیرا بحرانهای مدرن، صرفاً در میدان نبرد تعیین تکلیف نمیشوند، بلکه به میزان انسجام داخلی، ثبات اقتصادی، تابآوری اجتماعی و توان مدیریت افکار عمومی وابستهاند.
از همین منظر، مفهوم «ژئوپلیتیک بقا» اهمیت پیدا میکند؛ مفهومی که نشان میدهد در جهان امروز، کشورها بیش از آنکه برای دستیابی به پیروزی مطلق رقابت کنند، برای جلوگیری از فرسایش، فروپاشی و بیثباتی تلاش میکنند. در بسیاری از جنگهای آینده، احتمالاً هیچ طرفی به پیروزی کامل دست نخواهد یافت، زیرا هزینه بحرانها بهگونهای است که تمام بازیگران، مستقیم یا غیرمستقیم، متحمل آسیب میشوند.
در مورد ایران نیز مسئله تنها برتری یا ضعف نظامی نیست. جغرافیا، جمعیت، موقعیت انرژی، عمق منطقهای و ظرفیت جنگ نامتقارن، عواملی هستند که هرگونه تقابل گسترده را وارد مرحلهای پیچیده و فرسایشی میکنند. به همین دلیل، حتی در سناریوی یک درگیری بزرگ، مسئله اصلی صرفاً «شکست یا پیروزی» نخواهد بود، بلکه میزان توان بازیگران در
تحمل هزینههای اقتصادی، امنیتی و اجتماعی بحران تعیینکننده خواهد شد.
قدرت واقعی در جهان آینده، تنها در توان آغاز جنگ خلاصه نمیشود، بلکه در ظرفیت تحمل پیامدهای آن معنا پیدا میکند. شاید جهان معاصر وارد دورانی شده باشد که در آن، دولتها بیش از آنکه برای فتح کامل رقابت کنند، برای جلوگیری از فروپاشی و حفظ بقا تلاش میکنند. و این همان نقطهای است که بسیاری از تحلیلهای کلاسیک هنوز در درک آن ناتواناند؛ زیرا جهان امروز دیگر فقط میدان نبرد ارتشها نیست، بلکه میدان رقابت ساختارهای بقاست.

