توسکانیوز/محسن بوذری سراوانی/از کریمهٔ ۲۰۱۴ تا جنگ ۱۲روزهٔ ۲۰۲۵، یک سازوکار ثابت تکرار میشود: تحریک، واکنش، فرسایش، مهار.
جنگ اوکراین صرفاً نزاعی مرزی نبود؛ بخشی از مهندسیِ محیطی بود که واکنش کرملین را به چرخهٔ فرسایش تبدیل کرد. واشنگتن با فرصتسازی و چیدمانِ محیط از تعمیق پیوندهای کییف با نهادهای غربی تا آمادهسازی بستههای تحریمی و اجماع رسانهای کاری کرد که تهاجمِ ۲۰۲۲ به محرکی برای بازسازیِ ناتو و بازگشت اروپا زیر چتر امنیتیِ آمریکا بدل شود (نمونه: پیوستنِ فنلاند و سپس سوئد). همزمان، سبدِ انرژیِ اروپا از گازِ خطلولهٔ روسیه به وارداتِ گازِ طبیعیِ مایع (LNG) و تأمینکنندگانِ جایگزین چرخید.
مسکو بخشی از اهرمهای خود از بازدارندگیِ سخت تا نفوذِ انرژی در آسیا و خاورمیانه را حفظ کرده، اما وزنِ چانهزنیاش در برابرِ پکن کاهش یافته است. در سوی مقابل، چین برندهٔ آرام بود: با هزینهای اندک، نفوذِ مالی–تکنولوژیک خود را در اوراسیا تعمیق داد و روسیه را به همکاریهای ناگزیرتری کشاند.
همین سازوکار را در جنگِ ۱۲روزهٔ ایران و اسرائیل (۲۰۲۵) میبینیم. برای کرملین، تنشِ کنترلشده در خاورمیانه شکافِ تهران–غرب را عمیقتر میکند و ایران را به مدارِ شرقی نزدیکتر. برای واشنگتن، «بیثباتیِ قابلِ کنترل» یعنی سطحی از تنش که حضور و نفوذ را توجیه میکند بیآنکه هزینهٔ جنگِ تمامعیار بدهد ابزارِ مشروعیتبخشیِ بازگشتِ امنیتی–سیاسی به منطقه و بازتولیدِ روایتِ «ایرانِ تهدید» است. دو سویِ ظاهراً متضاد، اما در انتفاع از تداومِ تنش همداستاناند: روسیه از افزایشِ اتکا؛ آمریکا از مهارِ روایتی و امنیتی.
پلِ راهبردی به ایران: در میانهٔ این بازآراییِ بزرگ، ایران تنها مسیری است که چنددهانه و باز مانده؛ گلوگاهی میانِ خلیج فارس، قفقاز و آسیای مرکزی که میتواند یا حلقهٔ محاصرهٔ دیگران باشد یا اهرمِ قدرتِ تهران.
درسِ مشترک: واکنشِ سریع و احساسی، بازیگر را به مهره بدل میکند. پاسخِ ایران نه تکرارِ واکنشهاست و نه انفعال؛ بلکه موازنهٔ هوشمندانه و دیپلماسیِ سیالِ چندسطحیِ چندوجهی—یعنی تغییرِ سطح و موضوعِ همکاری با بازیگرانِ مختلف بر پایهٔ زمان و پرونده، بیآنکه هدفِ کلان تغییر کند؛ و توزیعِ ریسک میانِ ائتلافهای موضوعمحور و دورهای، نه اتکای یکجانبه به شرق یا تقابلِ مطلق با غرب.
اگر اوکراین «سازوکارِ مهارِ روسیه» بود، جنگِ ۱۲روزه «سازوکارِ مهارِ تدریجیِ بازدارندگیِ ایران» بود.
خروج از این چرخه با نوشتنِ قواعدِ تازه ممکن است: قواعدی برای کاهشِ آسیبپذیری، افزایشِ اهرم، و تبدیلِ گلوگاهِ جغرافیایی به مزیتِ پایدار.
مآل آنکه :
قدرت در قرنِ بیستویکم بیش از آنکه در شلیکِ گلوله باشد، در فهمِ زمانِ واکنش و عمقِ بازی است؛ برنده کسیست که سازوکار را بشناسد و قواعدِ تازهای به سودِ منافعِ خود بنویسد نه کسی که سریعتر واکنش نشان میدهد.
به زبان ساده،،
نقاش باشیم نه نقاشی .

