اختصاصی توسکانیوز/دکتر عزیز عبدالهی/25 اردیبهشت، روز پاسداشت زبان پارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی را گرامی می داریم . در میانه قرن چهارم هجری، آنگاه که هنوز غبار قرنهای پرآشوب بر چهره این سرزمین نشسته بود، مردی از توس برخاست که بیهیاهو اما ماندگار، راهی دیگر نشان داد؛ راهی که از دلِ ایمان میگذشت، به اخلاق میرسید و در نهایت در عشق به ایران استوار میشد. نامش ابوالقاسم فردوسی بود و میراثش شاهنامه؛ کتابی که بیش از هزار سال است نه فقط اثری ادبی، بلکه بخشی از حافظه تاریخی و فرهنگی ایرانیان به شمار میآید.
در روزگار فردوسی، ایران هنوز در جستوجوی تعادلی تازه میان گذشته و حال بود. از یک سو میراث اسطورهای و تاریخی این سرزمین قرار داشت و از سوی دیگر ایمان اسلامی که در جانِ جامعه ایرانی ریشه دوانده بود. از همین رو، شاهنامه را میتوان کوششی بزرگ برای پیوند دادن این دو ساحت دانست؛ تلاشی که در آن، نه گذشته نفی میشود و نه ایمان به حاشیه میرود، بلکه هر دو در افقی مشترک بازخوانی میگردند. فردوسی سخن را با ستایش آفریدگار آغاز میکند و در همان آغاز، خرد را در کنار ایمان مینشاند؛ گویی از نگاه او، عقل و دین نه در تعارض، که در تکمیل یکدیگرند:
به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد
این آغاز، صرفاً یک رسم ادبی نیست؛ بیان یک جهانبینی است. خدایی که فردوسی میستاید، خالق خرد و داد است و همین پیوند است که در سراسر شاهنامه، ارزش انسانها را نه صرفاً به قدرت، بلکه به میزانِ دادگری و پایبندی به پیمان میسنجد.
در روایتهای شاهنامه، پهلوانی پیش از آنکه تنها به نیرو و بازو سنجیده شود، آزمونی اخلاقی است. داستان سیاوش نمونهای روشن از این نگرش است؛ شاهزادهای که پاکی، وفاداری و التزام به عهد، او را تا مرزِ جانفشانی پیش میبرد. فردوسی در توصیفِ چنین منشِ آگاهانهای، بر داد و دهش بهمثابه شالوده ارزشمندی انسان انگشت میگذارد:
چنین گفت سیاوش که داد و دهش / به از تاج شاهی و گنج و مهش
در این نگاه، قدرت بدون اخلاق ارزشی ندارد. داد و دهش، به تعبیر شاهنامه، معیار اعتبار انساناند؛ حتی اگر تاج و ثروت در میان باشد. از سوی دیگر، ایراندوستی فردوسی نیز از جنسِ تعصبِ کور نیست. او ایران را خانه تاریخیِ مردمانی میبیند که زبان، فرهنگ، ایمان و خاطرههای مشترک در آن به هم گره خورده است. بنابراین، ایران در شاهنامه فقط یک جغرافیا نیست؛ صورتِ یک تجربه زیسته است و پاسداشتش نیز به معنای پاسداشتِ نظمِ معنوی و اخلاقیِ جامعه تلقی میشود. فردوسی در همین افق میگوید:
چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
این سخن، فریادِ احساس است، اما صرفاً احساسی نیست؛ درونش مسئولیت اجتماعی نیز نهفته است. ایراندوستی فردوسی یعنی پاسداری از میراث فرهنگی، و همزمان پافشاری بر داد و نیکنامی که شرط تداوم زندگی جمعی است. از این منظر، شاهنامه تنها روایتِ جنگها و پهلوانیها نیست؛ کتابی است درباره اخلاق عمومی جامعه. فردوسی بنیادِ پایداری را داد و خرد میداند و بر ماندگاریِ نام نیک تأکید میکند؛ چنانکه میسراید:
از او زنده نام و ز ما مرده یاد / به نیکی گرای و میازار و داد
پیام این بیت، یادآوریِ یک حقیقت انسانی است: تاریخ، بیش از آن که به عمرِ تنها بنگرد، به اعتبارِ رفتارها و جهتگیریِ اخلاقیِ انسانها تکیه میکند. نام نیک نیز در منطق شاهنامه، حاصلِ نیکیکردن، ستم نکردن و پیروی از داد است.
در جامعه امروز ما که بحثهای هویت، دین، عقلانیت و ایراندوستی جریان دارد، فردوسی هم چنان میتواند الهامبخش باشد. شاهنامه یادآور این نکته است که میتوان هم به ایمان پایبند بود، هم به خرد تکیه کرد و هم به فرهنگ و تاریخ این سرزمین عشق ورزید؛ اما در عین حال، هیچیک از این سه را نباید به ابزاری برای حذف دیگری تبدیل کرد.
بازخوانی فردوسی در حقیقت بازگشت به پرسشی بنیادین است: چگونه میتوان میان ایمان، اخلاق و هویت ملی توازنی پایدار برقرار کرد؟ شاهنامه پاسخهای دستوری نمیدهد، اما افقی میگشاید که در آن خرد، داد و مسئولیت نسبت به سرزمین در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند و به جای کشمکشهای بیپایان، امکان همزیستیِ معقول را فراهم میآورند.
در سالروز تولد فردوسی، شاید بهترین ادای احترام آن باشد که شاهنامه را تنها یادگار یک شاعر بزرگ نخوانیم؛ بلکه آن را متنی زنده برای اندیشیدن بدانیم: متنی که میتواند برای امروز ما، راهی از ایمانِ آگاهانه، اخلاقِ مسئولانه و ایراندوستیِ خردمندانه پیشنهاد کند. در چنین خوانشی، فردوسی نه فقط شاعرِ گذشته، بلکه همسخنِ امروز ماست؛ شاعری که میان سنت و زمانه، پلی میسازد برای گفتوگو، اعتدال و اندیشه.

