اختصاصی توسکانیوز/محسن بوذری سراوانی
در یادداشت پیشین، «اهرم، یا فرسایش؟»، این پرسش مطرح شد که هزینه چه زمانی از یک اختلال فراتر میرود و به اهرم تبدیل میشود. پاسخ این بود: وقتی فشار بتواند محاسبه طرف مقابل را تغییر دهد؛ پیش از آنکه شبکه فرصت کافی برای سازگاری پیدا کند.
اما یک پرسش مهمتر باقی میماند: این آستانه کجاست؟
در جنگ میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، پاسخ را نمیتوان فقط در میدان نظامی یا یک نقطه روی نقشه جستوجو کرد. فشار جنگ از هرمز و خلیج فارس به دریای سرخ، بابالمندب، بازار انرژی و مسیرهای تجارت رسیده است و هر واکنش میتواند در نقطهای دیگر شرایط تازهای ایجاد کند.
آستانه تبدیل یک عدد ثابت نیست. یک هزینه ممکن است برای یک بازیگر قابل تحمل باشد و برای بازیگری دیگر آنقدر سنگین شود که محاسبهاش را تغییر دهد. حتی برای یک بازیگر واحد نیز این آستانه با گذشت زمان و تغییر گزینههایش جابهجا میشود. آستانه تبدیل، بنابراین نسبی و متحرک است.
هر بازیگر برای روبهرو شدن با فشار، راهی پیدا میکند؛ مسیر عوض میکند، هزینه بیشتری میپردازد یا بخشی از فشار را به بخش دیگری از شبکه منتقل میکند. همین واکنشها میتوانند شرایط تازهای بسازند.
هرمز نمونه روشن این روند است. کاهش شدید رفتوآمد، جریان انرژی و تجارت را مختل کرده، اما آن را بهطور کامل متوقف نکرده است. بخشی از جریان با مسیرهای جایگزین یا روشهای پرهزینهتر ادامه یافته است. شبکه هنوز بخشی از شوک را جذب میکند؛ اما حفظ جریان، الزاماً به معنای حفظ وضعیت عادی نیست.
اینجا مفهوم تابآوری شبکه اهمیت پیدا میکند: توان یک شبکه برای ادامه کار پس از وارد شدن شوک. اما تابآوری بیهزینه نیست. مسیرهای طولانیتر، بیمه بالاتر، زمان بیشتر و ریسک امنیتی، بخشی از فشار را در شبکه پخش میکنند.
در نتیجه، فشار لزوماً از بین نمیرود؛ جابهجا میشود. اگر یک مسیر دچار اختلال شود، مسیر دیگری اهمیت پیدا میکند، اما با افزایش استفاده از مسیر جایگزین، ظرفیت و ریسک آن نیز تحت فشار قرار میگیرد. راهحلی که برای عبور از یک گلوگاه شکل گرفته، میتواند خودش به محدودیت تازهای برسد.
همین منطق را میتوان در دریای سرخ و بابالمندب دید. وقتی بخشی از تجارت و انرژی برای کاهش وابستگی به هرمز به مسیرهای دیگر متمایل میشود، اهمیت امنیت این مسیرها بالا میرود. در نتیجه، یک بحران در یک گلوگاه میتواند به رقابت بر سر چند گلوگاه تبدیل شود.
اینجاست که انتقال هزینه اهمیت پیدا میکند. هزینه فقط در محل وقوع اختلال باقی نمیماند؛ میتواند از تنگهای به بندر، از حملونقل به بیمه، از بازار انرژی به مصرفکننده و از یک کشور به کشور دیگر منتقل شود. به این ترتیب، جنگی که در هسته خود میان ایران، آمریکا و اسرائیل جریان دارد، پیامدهایی فراتر از این سه بازیگر پیدا میکند.
چین از زاویه امنیت انرژی و تجارت وارد محاسبه میشود و اروپا با افزایش ریسک کشتیرانی و هزینههای انرژی روبهرو میشود. اما این تغییرات دوباره به جنگ اصلی بازمیگردند و بر محاسبات ایران، آمریکا و اسرائیل اثر میگذارند. فشار جنگ، شبکه را وادار به سازگاری میکند؛ سازگاری، محل فشار را تغییر میدهد؛ و این تغییر دوباره بر محاسبات بازیگران اصلی اثر میگذارد.
برای ایران، مسئله فقط ایجاد هزینه برای طرف مقابل نیست. مهم این است که آیا این هزینه، پیش از آنکه شبکه خود را با آن سازگار کند، به تغییر محاسبه سیاسی منجر میشود یا نه؛ و آیا هزینه مدیریت فشار برای خود ایران از فایده آن بیشتر نمیشود.
در این میان، زمان تعیینکننده است. شبکه برای سازگار شدن به زمان نیاز دارد. اگر مسیرهای جایگزین پیش از آنکه فشار به تغییر محاسبه سیاسی برسد تثبیت شوند، بخشی از اهرم اولیه فرسوده خواهد شد. اما اگر فشار زودتر از تثبیت سازگاری، هزینه ادامه وضع موجود را بالا ببرد، احتمال تغییر رفتار بیشتر میشود. پس رقابت فقط بر سر شدت فشار نیست؛ رقابت میان سرعت فشار و سرعت سازگاری است.
اما حتی این هم کافی نیست. فشار زمانی به اهرم سیاسی تبدیل میشود که معنای آن برای یک بازیگر تغییر کند؛ زمانی که ادامه وضعیت موجود، در مقایسه با تغییر آن، دیگر گزینه کمهزینهتری نباشد.
اینجاست که آستانه تبدیل شکل میگیرد.
این آستانه برای ایران، آمریکا، اسرائیل، کشورهای منطقه، چین و اروپا یکسان نیست. ممکن است یک بازیگر هنوز در حال تحمل هزینه باشد، در حالی که بازیگری دیگر برای کاهش همان هزینه به دنبال تغییر رفتار یک طرف یا تغییر ترتیبات موجود برود. بنابراین یک فشار واحد میتواند در بخشی از شبکه در حال فرسایش باشد و همزمان در بخشی دیگر به اهرم تبدیل شود.
از اینجا میتوان آینده را نیز بهتر دید.
اگر شبکه بتواند مسیرهای جایگزین را با هزینهای قابل تحمل تثبیت کند، بحران ممکن است به یک وضعیت جدید اما پرهزینه برسد: جریانها ادامه پیدا کنند، اما با مسیرهای متفاوت، بیمه بالاتر، ریسک بیشتر و وابستگیهای تازه. در این حالت، فشار لزوماً به تغییر سیاسی مورد انتظار منجر نمیشود و بخشی از آن در شبکه جذب خواهد شد.
اما اگر هزینه سازگاری پیوسته افزایش یابد و مسیرهای جایگزین نتوانند پاسخگوی فشار باشند، مسئله تغییر میکند. آنوقت پرسش از «چگونه هزینه را تحمل کنیم؟» به «چگونه ترتیباتی را که این هزینه را ایجاد کردهاند تغییر دهیم؟» منتقل میشود.
برای ایران، پیامد این منطق روشن است: ارزش یک اهرم فقط به توان ایجاد اختلال نیست؛ به توان حفظ آن تا لحظهای بستگی دارد که اختلال به تغییر محاسبه سیاسی تبدیل شود. بنابراین مسئله اصلی، بیشینهکردن فشار در هر لحظه نیست؛ حفظ انعطاف و جلوگیری از آن است که طرف مقابل زمان کافی برای ساختن جایگزینهای پایدار پیدا کند، بدون آنکه هزینه فشار برای خود ایران از فایده سیاسی آن پیشی بگیرد.
این به معنای نسخهپیچی برای سیاست ایران نیست؛ بلکه نتیجه مستقیم همان منطقی است که این مقاله دنبال میکند: در یک شبکه سیال، اهرم مؤثر الزاماً شدیدترین فشار نیست، بلکه فشاری است که زمان، مسیر و امکان سازگاری طرف مقابل را هم در محاسبه خود وارد کند.
در آن مرحله، موضوع دیگر فقط هرمز یا بابالمندب نیست؛ مسئله میتواند شکل شبکه پس از بحران باشد: مسیرهای انرژی، امنیت کشتیرانی، بنادر، خطوط لوله و نقش بازیگران منطقهای و فرامنطقهای.
نشانه این تغییر را باید در چند نقطه دنبال کرد: آیا مسیرهای جایگزین پایدار میشوند یا خود به گلوگاه بدل میشوند؟ آیا هزینه سازگاری کاهش مییابد یا افزایش پیدا میکند؟ آیا بازیگران بیشتری برای حفاظت یا تغییر مسیرها وارد عمل میشوند؟ و مهمتر از همه، آیا ایران، آمریکا یا اسرائیل در واکنش به این تغییرات، سطح یا شروط درگیری را بازتنظیم میکنند؟
اگر پیش از تثبیت سازگاری، فشار نظامی میان ایران، آمریکا و اسرائیل دوباره افزایش یابد، مسیرهای تازه نیز ممکن است دوباره در معرض اختلال قرار گیرند و محاسبات شبکه از نو تغییر کند. در این صورت، آینده نه تکرار وضع موجود، بلکه شکل تازهای از همان منازعه خواهد بود.
بنابراین آینده جنگ را نمیتوان فقط با میزان حملات یا حجم اختلال سنجید. باید دید شبکه تا کجا میتواند فشار را جذب کند و چه زمانی هزینه سازگاری برای یکی از بازیگران از هزینه تغییر وضعیت موجود بیشتر میشود.
آستانه تبدیل یک نقطه ثابت نیست؛ مرزی نسبی و متحرک است که خودِ جنگ، با هر فشار و هر واکنش، دوباره آن را جابهجا میکند.

